احمد مجد الاسلام كرمانى

171

سفرنامه كلات ( فارسى )

نفر باشند مستحفظ محبس هستند و دو نفر از آنها روزها و شبها عقب كاسبى و هيزم‌شكنى و فعلگى در شهر ميروند و يك نفر را نيابت داده‌اند كه بجاى سه نفر در زندان بماند و زندان‌بانى كند و آن دو نفر هركدام از ممر كسب خود روزى دهشاهى به اين يك نفر ميدهد كه گذران بنمايد و اين شخص هم بسيار آدم محجوب نجيبى است و خيلى خوش‌رو و خوش‌خو است ، با محبوسين بملاطفت و ملايمت راه ميرود و سماورشان را آتش مىكند قليان و چپق و وافور براى آنها تهيه مينمايد گاهى هم دلدارى ميدهد و هر محبوس كه از محبس مستخلص مىشود بايستى يكقران رسوم چاتمه را بدهد اگرچه نيم ساعت آنجا باشد ، از اينجهت سرباز مايل بماندن محبوسين نبود و دلش ميخواست هى بيايند و آزاد شوند و بروند و ديگرى بجاى آنها بيايد و بعضى كه اهل ثروت بودند از يكقران معمولى زيادتر به او ميدادند ، بارى اين سرباز هم مستخدم حسابى محبس بود و براى آنكه خودش هم ضمنا چائى و وافور بخورد و بكشد و گاهى از نهار بعضى كه شأنى داشتند حق الماره و بقول عوام صلا كرمى بخورد ، خيلى خوب خدمت ميكرد . مستخدم ديگر محبس طفلكى بود بسن چهارده سالگى اين طفلك خانه شاگرد خان‌باشى است و كارى به محبس ندارد ولى چون شغل او بچه گردانيدن است لهذا بچه را برداشته ميآيد بمحبس و يك روباه هم براى آن طفلك حاضر كرده و او را هم در رديف مادر گوشه زندان حبس نموده و زنجيرى بگردنش بسته‌اند و ميخ طويله‌اش را روى همان ايوان كه تقريبا طالار پذيرائى محبس است كوبيده‌اند . اين بچه خيلى لوس و بىشرم است و محبوسين را اذيت مىكند و براى آنكه عادت كند با چوب بسر و مغز آنها ميكوبد اما مستحفظ او بچه خوش فطرتى است خدمت مىكند آب براى محبوسين ميآورد گاهى خريد براى آنها مىكند و با ادب حرف مىزند و عموما از آزار آن بچه مار متأذى هستند ولى چون او را طرف ميل و علاقه خان نايب ميدانند ناچار با او مهربانى ميكنند و به آن روباه هم شيخ خطاب ميكنند و گويا در تمام ايران معمول